راهیان نور
شهادت هنر مردان خداست
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : بارزان جماران

61/11/5 بود که به ما تلفن زدن و گفتن آماده باشین برای گشت و تقریبا ساعت 5 بعدازظهر بود که ماشین اومد دنبالمون و من 2 نفر از همسنگرام و 9 نفر از گردان 265 حرکت کردیم به سوی عراق.

3 ساعت بعد رسیدیم به میدان مین عراق و شروع کردیم به خنثی کردن مین ها و جمع آوری اونها.

ساعت 11 شب بود که متوجه صدایی از دور شدیم...خوب که گوش کردیم فهمیدیم صدای نیروهای عراقیه و ما اونجا موندیم تا روز بعد...روز بعد هم که خواستیم حرکت کنیم درگیری شروع شد و ما مجبور شدیم یه روز دیگه هم اونجا بمونیم. جیره جنگی ما هم تمام شده بود و داشتیم از گرسنگی و تشنگی میمردیم.

غذای ما شده بود علف های منطقه...اونم چه علف های بدمزه ای

این برنامه ما بود تا 3 روز و بعد حرکت کردیم به سمت ایران ولی از شانس بد ما راه رو گم کردیم و اینقدر رفتیم تا برخوردیم به یک شیار که پر بود از مین های 1621...تقریبا 30 تا مین رو خنثی کردیم و با بیسیم یک تماس گرفتیم شاید کسی جواب بده اما فایده ای نداشت.

دوباره حرکت کردیم تا رسیدیم به جایی که نمیدونستیم کجاست و ناشناخته بود. فقط مشخص بود یک گروهان اونجا هست اما ایرانی یا عراقی؟ نمیدونستیم.

به بچه ها گفتم فکر کنم اسیر شدیم چون منطقه اصلا برامون اشنا نبود... یکی از بچه ها گفت طلوع امشب رو همین جا یه گوشه ای بخوابیم تا ببینیم صبح چی میشه .

صبح که بیدار شدیم یک دفعه صدای ایرانی ها رو شنیدیم و کلی خوشحال شدیم... بعد ازینکه مطمئن شدیم منطقه ایرانی هاست همونجا دو رکعت نماز شکر خوندیم.

فرمانده اون گروهان که اومد تا ما رو دید با آمبولانس فرستاد بیمارستان و یکی دو روز هم بیمارستان خوابیدیم.

این هم یکی دیگه از خاطرات من بود که مثل خاطرات دیگه هیچوقت فراموشم نمیکنم.

 قسمتی از خاطرات جانباز امیر طلوع



نوع مطلب : خاطرات، 
برچسب ها : جنگ.شهید.راهیان نور.کربلا، امیرطلوع، جانباز، ایران، عراق،





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات