تبلیغات
راهیان نور - یک خاطره از شهید زنده سرتیپ خلبان محمد عتیقه چی
 
راهیان نور
شهادت هنر مردان خداست
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : بارزان جماران

 
 

اواخر سال 1364 بود قرارگاه رعد  واقع در پایگاه امیدیه به محلی برای طرح ریزی و حمله به نقاط حیاتی عراق تبدیل شده بود . روزانه ده ها سورتی پرواز جنگی به قصد زدن مواضع دشمن از این پایگاه انجام می شد .

هدف این بار پدافند شهر السلیبیه بود. پدافند این شهر بسیار مستحکم بود. از مایل ها مانده به شهر رینگ های پدافندی شروع می شد. این پدافند در یک منطقه وسیع گسترده بود و همین امر مشکلات بسیاری برای خلبانان ما ایجاد می کرد . عملیات به نوعی بی بازگشت بود و احتمال بالایی می رفت که خلبانی که برای زدن آنجا برود احتمال برگشت بسیار پایینی دارد .

پس برای این عملیات تصمیم گرفته شد داوطلب انتخاب شود، من که به صورت مامور از بندرعباس به امیدیه آماده بودم برای این عملیات اعلام آمادگی کردم، با اینکه می دانستم چه خطری در پیش است پذیرفتم که این عملیات را انجام دهدم.
جناب شیاری نیز داوطلب شد و قرار شد به صورت دو فروندی به پدافند قدرتمند این شهر حمله شود . در این زمان سرهنگ صدیق فرمانده وقت نیروی هوایی و حاج آقای مقدسی رئیس عقیدتی سیاسی نیرو در امیدیه به سر می بردند . کار توجیهات قبل از پرواز شروع شد و قرار شد جنگندها بخاطر قدرت تخریب بالا به بمب های سنگین مجهز شوند .
 
 
* هر درخواستی داری بگو
در پایان بریفینگ، حاج آقای مقدسی که از خطرات این پرواز آگاه بود نزد من آمد و گفت: آقای عتیقه چی درخواستی نداری؟

گفتم : نخیر حاج آقا من درخواستی ندارم

به اتاق تجهیزات رفتم و چتر و کلاهم را تحویل گرفتم . جلوی درب حاج آقای مقدسی قرآن به دست و سرهنگ صدیق حضور داشتند که حاج آقای مقدسی گفت:

جناب عتیقه چی یک چیزی از من بخواهید.
گفتم : حاج آقا من هیچ درخواستی ندارم.
بلافاصله به سمت شلیتر حرکت کردند و لحظاتی بعد در کنار هواپیما آماده سوار شدن بر مرکب آهنین خود بودم. از پلکان بالا می رفتم که حاج آقای مقدسی دوباره رو به او کرد و گفت : جناب عتیقه چی یک چیزی از من بخواهید.
 
گفتم: حاج آقا اگه منظور شما مادیات است که الحمدالله به اندازه خودم دارم و چیزی هم نمی خواهم. اگر شما فکر می کنید که مرا آخرین بار است که می بینید و من دیگر بر نمی گردم شما مطمئن باش من برمی گردم .
سوار بر جنگنده شدم و مشغول بستن بندها و وارسی های اولیه جنگنده بود ولی گویا حاج آقای مقدسی آرام و قرار نداشت پلکان را گرفت و از آن بالا آمد و مجددا گفت: جناب عتیقه چی یک درخواست از من بکنید ؟ یک چیز بخواهید ؟

گفتم : ببینید حاج آقا من یک تقاضا دارم، من پارسال از طرف نیرو یک ماموریت خارج از کشور رفته بودم، در بازگشت وقتی برای خانواده تعریف کردم آنها خیلی خوششان آمد. شما می دانید که تمامی مرخصی های خارج از کشور برای نظامیان لغو شده است. من از شما می خواهم در بازگشت برای من از فرمانده نیرو یک مرخصی بگیرد که من به همراه خانواده یک سفر یک ماهه داشته باشم. حاج آقای مقدسی که گویا خیلی خوشحال شده بود گفت : جناب عتیقه چی مطمئن باش من به شما قول می دهم .

حاج آقای مقدسی خوشحال از پلکان پایین رفت با فرمان دست دستور روشن کردن موتورها را صادر کردم، چشمهای نگران پرسنل فنی و افراد حاضر در آشیانه همگی خبر از آخرین دیدار و وداع می داد ، ولی من مصمم بودم به هر قیمتی هدف را زده و به سلامت بازگردم .
 
 
*پرواز بر فراز هور العظیم
ثانیه هایی بعد، هر دو جنگنده مجهز به بمب های سنگین در دل آسمان جای گرفتیم. مسیر به شکلی طراحی شده بود که باید از ارتفاع خیلی پایین پرواز می کردیم. ارتفاعم باید به حدی پایین گرفته می شد که هر آن احتمال برخورد با عوارض طبیعی زمین می رفت. به مسیر ادامه دادیم تا به هورالعظیم که منطقه ای مشترک بین ایران و عراق بود رسیدیم . در منطقه هورالعظیم عراق از پدافند متحرک استفاده می نمود یعنی در بین نی زارها و با استفاده از پوشش آن توپ های پدافند را مستقر کرده بود و به محض رسیدن جنگنده ها آنها بی امان شلیک می کردند.
 در کنار این قضیه به دلیل درگیری شدید در منطقه مرتب خمپارهای ریز و درشت به داخل آب برخورد می کرد. به قدری ارتفاع هواپیما پایین گرفته بودم که گل و لای حاصل از برخورد خمپاره با آب برروی کاناپی جنگنده پاشیده می شد خوشبختانه با خواست خداوند بدون اینکه هدف قرار بگیریم از روی هورالعظیم عبور کردیم و به سمت السلیبیه حرکت کردیم. دود غلیظی که از نزدیکی شهر به هوا بلند شده بود خود راهنمایی برای ما بود .
 
 
* بزرگترین رینگ پدافندی که تا آزمان دیده بودم
با رسیدن به چند مایلی هدف متوجه یک میدان چند مایلی بسیار بزرگ از پدافند قدرتمند السلیبیه شدم . با کوله باری از تجارب جنگی برای اولین بار بود که با این گونه پدافند برخورد می کردم.
 در داخل رینگ های پدافندی، انواع توپ های 23، 35 و 57 میلیمتری، انواع موشک های سام 2 و 3 و 6 و موشک های کوتاه رولند موجود بود . با رسیدن به منطقه عملیاتی آسمان به جهنمی تبدیل شده بود. حجم آتش بقدری زیاد بود که تقریبا گذشتن از آن غیرممکن بود در این هنگام متوجه یک برکه کوچک شدم این تنها منطقه ای بود که پدافندی نداشت تصمیم گرفتم با گردش از روی آن به هدف حمله ور شوم . بلافاصله با شماره دو تماس گرفتم و گفتم: دقیقا پشت سر من حرکت کن. حجم پدافند بسیار سنگین است من هدف را می زنم شما بعد از من حمله کن .
 
 
* هدف را با موفقیت بمباران کردم
با گردشی سریع برروی هدف به صورت خطی هدف را بمباران کردم و با گردشی به سمت مخالف شروع به دور شدن از آن کردم. در حال دور شدن بودم که  شماره 2 تماس گرفت و گفت بمب هایم رها نمی شود. بهش گفتم : اشکالی نداره، سریع از منطقه دور شو. دیگر نمی توان در اینجا ماند.
هر دو جنگنده در بال یکدیگر قرار گرفتیم و مسیر بازگشت به سمت پایگاه امیدیه را پیش گرفتیم در بین مسیر خیلی نگران شماره دو بودم. مرتب به اطراف نگاه می کردم که مبادا خطری آنها را تهدید کند
 
 
* میگ 23 در کمین هواپیمای شماره دو
در همین حین متوجه شدم یک میگ 23 عراقی درست پشت سر شماره دو قرار دارد و در موقعیتی است که هر آن می تواند شماره 2 را هدف قرار دهد خود را آماده نمودم. در صورت هر گونه اقدام میگ عراقی گردش کرده و با او درگیر شوم ولی با کمی تامل متوجه شدم خلبان عراقی از طریق رادار موقعیت آنها را پیداکرده ولی هنوز نتوانسته با چشم آنها را ببیند بلافاصله با کمک خود، موضوع را در میان گذاشتم و گفتم : یک میگ عراقی در تعیقب شیاری است آماده باش اگر خواست عکس العمل نشان دهد با او درگیر شویم.
می دانستم شماره 2 به دلیل رها نشدن بمب هایش هواپیمایش سنگین است و احتمال می دادم اگر درباره میگ 23 عراقی چیزی به او بگویم شاید گردش های او باعث شود خلبان عراقی متوجه اش شود پس چیزی نگفتم و به همین شکل ادامه دادم تا به نزدیکی مرز و منطقه هورالعظیم رسیدند که با شماره دو تماس گرفتم و گفتم :
مصطفی یک چیز می خواهم بهت بگم ولی حول نشو و نترس. درست پشت سرت یک میگ 23 عراقی قرار داره چندین مایله که من دارم می بینمش تو رو ندیده هیچ عکس العملی نشان نده اگر خواست کاری بکنه من بهت حمله می کنم.
 
 
*به سلامت از مرز عبور کردیم
حدود 5 دقیقه گذشت تا به نوار مرزی رسیدیم و در همین هنگام بود که متوجه شدم  میگ عراقی گردش کرد به سمت راست و دور شد با شماره 2 تماس گرفتم و گفتم :مصطفی خطر رفع شده به پشت سرت نگاه کن میگ در حال دور شدن است.
شماره 2 که در صدایش اضطراب هویدا بود ضمن تشکر گفت در موقعیت شما ادامه مسیر می دهم.
با خود فکر می کردم به راستی چه نیروی آنها را از این همه موانع به سلامت عبور داده و در حالی که تیررس دشمن قرار داشتند و هواپیمای دشمن درست پشت سرشان بود چطور متوجه آنها نشده است؟ درست بود این خواست خداوند بوده که آنها هنوز هم سلامت بودند. در داخل خاک کشورمان به محل امنی رسیدیم و از شماره دو خواستم که بمب ها را بدون فیوز رها کند تا ببینم اشکال از چیست؟ بعد از رها شدن بمب ها متوجه شدم به محض رها شدن بمب فیوزهای آن می شکند و بمب بدون اینکه منفجر شود با زمین برخورد می کند .
 
 
*به سلامت در دزفول به زمین نشستیم
یکی از بمب ها نیز رها نشده بود که متوجه هوا شدم که رو به تاریکی بود با رادار تماس گرفتم و اعلام کردم بدلیل اینکه هوا روبه تاریکی است قصد داردم در دزفول فرود بیایم و با موافقت رادار به سمت دزفول حرکت نمودم و لحظاتی بعد چرخ های جنگنده ام باند فرود را لمس نمود، مدتی که طول کشیده بود تا به دزفول برسم.
سرهنگ صدیق و حاج آقای مقدسی هم به سمت دزفول آمده بودند و در دزفول منتظر ما بودند . جناب سرهنگ صدیق به محض رسیدن  مرا را در آغوش کشید و گفت : خیلی خوشحالم که دوباره می بینمت، عالی زدید. از السلیبیه خبر می رسد بخش زیادی از پدافند منهدم شد. تشکر کردم و گفتم ممنون قربان ولی بمب های شماره 2 عمل نکرد اگه اجازه بدید باهم به کنار جنگنده برویم. یکی از بمب ها حتی در حالت خنثی هم رها نشد فکر کنم با بررسی بیشتر بشه فهمید چه اشکالی وجود دارد.
هر دو سمت جنگنده رفتیم و بعد از بررسی مشخص شد نوع کارتیج رها کنند بمب مناسب نبوده  بعد از این ماجرا به دستور سرهنگ صدیق کلیه این نوع کارتیج ها از رده عملیاتی خارج شدند .
 
 
*تماس با دفتر ریاست جمهوری
به سمت پست فرماندهی حرکت کردم و در آنجا حاج آقا مقدسی را دیدم. بعد از خوش و بش و احوال پرسی حاج آقای مقدسی بخاطر قولی که به من داده بود دست بکار شد و تلفن را برداشت و به دفتر ریاست جمهوری و شخص حضرت آیت الله خامنه ای که در آن زمان ریاست جمهوری را برعهده داشتند تماس گرفتند و کل ماجرا را توضیح دادند و گفتند : عملیاتی بی بازگشت بوده و ایشان موفق شده به خوبی آنرا به انجام برساند حضرت آقا هم گفتند : اشکالی ندارد آقای مقدسی ولی دیگر از این قول ها به کسی ندهید به آقای صدیق بگویید استثناعا به ایشان این مرخصی را بدهند. من تایید می کنم، ولی آیا ایشان مورد اطمینان هستند؟ که آقای مقدسی مرا تایید کردند. حاج آقای مقدسی خوشحال گوشی را قطع کرد و دستور آقا را به سرهنگ صدیق ابلاغ کردند . سرهنگ صدیق نیز بلافاصله مقدمات کار را فراهم کردند و مبلغی را هم بعنوان پاداش در اختیار من قرار دادند .
 
 
* بازگشت به کشور با تاخیر
یک ماه گذشت و بعد از بازگشت بدلیل تاخیر هواپیما مجبور شدم دو روز بیشتر در ترکیه توقف کنم . در دلم غوغایی بر پا بود که نکند فکر کنند که دیگر باز نمی گردم . بلافاصله بعد از اینکه به تهران آمدم با دفتر حاج آقای مقدسی تماس گرفتم و گفتم : سلام حاج آقا، عتیقه چی هستم گفتم زنگ بزنم، بگم خیالتان راحت باشد من برگشتم دلیل تاخیر هم مشکلات پروازی بود دست شما هم درد نکنه. ایشون هم گفت : رسیدن بخیر من مطمئن بودم شما برمی گردید و خیالم هم راحت بود.
روزبعد به پایگاه بندرعباس مراجعت نمودم تا پروازهای عملیاتی خود را از سر بگیرم  .



نوع مطلب : خاطرات، 
برچسب ها : راهیان نور، خاطره شهید، خلبان، محمد عتیقه چی،





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی