راهیان نور
شهادت هنر مردان خداست
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : بارزان جماران

...هر جا از عاشقی بپرسید عشق چیست؟ تنها به زخمهای خود اشاره می‌کند. عشق، ترجمه‌ی زخم است.
عشق، حاشیه‌ی انسان بر کتاب آفرینش است.
عشق، خلاصه‌ی جهان است.
عشق، چکیده‌ی ذرات و شیره‌ی کائنات است.
عشق، پاسخ مبهم انسان به ابدیت است.
عشق، جوابیه‌ی خدا به شیطان است.
عشق، انفاکتوس تدریجی محبت است.
عشق، سرطان دوست داشتن است.

عشق، خرید و فروش پایاپای عاشق و معشوق است.
عشق، پیغامی‌ست که پرستوها به سرزمین‌های دیگر می‌برند.
عشق لک لکی‌ست که روی درخت خاطرات ما لانه دارد...
عشق، دل ماست تقسیم بر همه‌ی زیبایی‌ها. عشق، کوچه‌ای است که دوست داریم از آن عبور کنیم.
عشق، محلی است که دل ما در آن قرار ملاقات می‌گیرد.
عشق، اولین کت و شلوار ما در شب عید خودآگاهی‌ست.
عشق، اولین حقوق ما از باجه‌ی معرفت است.
عشق، اولین پاداش ما از حسابداری الهی است.
عشق، عقد دائمی ما با غربت است.
عشق، شب نامزدی ما با جدایی‌ست.
عشق، کارت تبریکی‌ست که الان برای معلم سال اول خود می‌فرستیم.
عشق، لحظات نادر شاه زندگی‌ست.
عشق، اولین مژگانی‌ست که از جیحون حیرت ما عبور می‌کند.
عشق حمله‌ی مغول به رویاهای ماست.
عشق، لحظات شکوهمندی‌ست که کودکان بر تلفظ بابا پیروز می‌شوند.
عشق، شماره تلفنی‌ست که سالها به دنبال آن می‌گردیم.
عشق، بزرگترین ثانیه‌ی ساعت شماطه‌دار زندگی ماست.
... عشق امتحان ورودی رحمت الهی‌ست. عشق، آسانسور حیات بشرست، وای به حال کسی که در آسانسور گیر افتاده باشد.
عشق، نردبانی‌ست که ما را از خود بالا می‌کشد.
عشق، عبور اضطراری انسان ار کریدور عادت است.
عشق، اتوبانی‌ست که تا ته ابدیت می‌رود.
عشق، جناح رادیکال عرفان است.
عاشقان پیوسته به دنبال یک تحول بنیادی در ساختار وجودند...
باید شیشه‌های افتاده‌ی پنجره را متواضع کرد. باید پرده‌های تماشا را کشید و نماز شب خواند. باید مثل جلبک‌ها به حوض خیره شد. باید به موقع، حیرت آیینه‌ها را عوض کرد. باید مواظب تُنگ تنفّس بود.

این اهل کتابند که به سنّت احترام می‌گذارند. اهل قلم، از اهل کتاب بالاترند. قلم یک قلندر سینه‌چاک است؛ مثل آهوان معرفت می‌رمد و غبار تکلّم باقی می‌گذارد.
ما خودمان کتابیم، لب‌های ما، ترجمه فارسی بسم‌اللّه الرّحمن الرّحیم است.
ما کوک شده‌های تقدیریم؛ داریم از اتوبان معصیت، با صدوهشتاد کیلومتر سرعت، رد می‌شویم. جلوترها پمپ بنزین تأمّل هست؛ کمی به لاستیک‌های ساییده جوانی نگاه کنیم.

جهان، تصادفی نیست. اگر جهان تصادفی باشد، تا حالا جلوبندی آن را عوض کرده بودند. اگر جهان تصادفی بود، رنگ خوردگی گل‌ها معلوم می‌شد. عالم، صفر کیلومتر است. اگر گل سرخ تصادفی باشد، باید چمن را بیمارستان مجروحین نام‌گذاری کنیم.

انسان، نخستین موجودی است که وجود را درک می‌کند؛ باقی اشیا، منگ تجلّی‌اند. هیچ کس نمی‌تواند نرگس را از خواب مستی بیدار کند. هیچ کس نمی‌تواند به ذرّه پس‌گردنی خورشید بزند. عناصر، همه مبهوتند. شبنم حیرت، بر تمام پدیده‌ها نشسته است.

...ماه رمضان ، خانه‌ی ما پر از ملائکه‌ی مسافر می‌شد. همه برای تفریح به حوالی لیلة‌القدر می‌رفتیم.
کوچه‌ی ما، پر از خروس‌های نمازخوان بود.
نزدیکی‌های صبح، تمام ده ما، به اندازه‌ی یک سجّاده بیشتر جا نداشت.
مردم، عطر گل‌محمدی می‌زدند.
هر کس استطاعت لبخند داشت، به حج آیینه می‌رفت.
هیچ کس مقروض تقدیر نبود.
هیچ کس از گرانی آمرزش، شکایت نمی‌کرد.
کوه، شب‌ها می‌آمد لب رودخانه و گریه می‌کرد.
شکوفه‌ها، مثل لبخند خدا، باز می‌شدند.
صبح‌ها، مثل گنجشک، دور سماور خورشید جمع می‌شدیم.

... وقتی که ضمیر آیینه‌ها شکافته شود و همه‌ی تصویرها بیرون بریزند، وقتی که تصویرها مثل نوزادان بی‌مادر، بر آیینه‌های خود اشک بریزند،
وقتی که کوه، چون شیشه‌ای در آستانه‌ی انسان فرو بریزد، وقتی خُمکده‌ی ترکیب، واژگون شود،
وقتی که مردم از مقبره‌ی بدن، سراسیمه برخیزند و در روحانیتِ طوفان، به رعد و برقِ اعمال خود نگاه کنند،
وقتی که مسیح با شمشیر برگردد و برای تکلم خاموش ما، فانوس الهی بیاورد، دست‌های ما را بگیرد و سرهای بریده‌ی ما را بر شمشیرهای گردن کشیده‌مان بگذارد،
برای ما گرسنگی را تفسیر کند،
برای ما تلفظ کبوتر را آسان سازد،
برای ما تهجّی خورشید را متجانس کند،
ما را به مشرق خود تسلّی دهد،
ما را به کودکی الوهیت، به دامنه‌های نزدیک تجلی و به تیررس ملکوت برگرداند، ب
ه دخترانمان گوشواره‌ی مریم ببخشد،
نرگس‌ها، در نگاه ما تلاوت کند، بر ما تازیانه‌ی تبسم بگشاید، بر ما شمشیر تضرع بکشد، ما بگوییم و او گریه کند، او بگوید و ما حرارت لبخند بگیریم،
پس،
صواب‌کاران آمرزیده شوند و گناه‌کاران در شعله‌ی شقایق‌ها بسوزند؛
پس قبطیان بر خوشبختی فرعون غبطه خورند و گناه‌کاران، در کرانه‌ی رحمت، کشتی برانند؛
پس طاعون، زیبا شود و دختران از مهلکه‌ی نیلوفر بگذرند و شعله‌ی شبانان مجرّد را فراهم کنند.
ما بر عرش لاهوت، فرش ناسوت بگستریم و آن گاه، باران بالا بیاید و دریا، نازل شود.
آن گاه، خورشید، پهلو بگیرد و زمین، متفرق شود. پس ما از شرک تلاطم، پاک شویم و به ذات اقیانوس برگردیم.

 احمد عزیزی



نوع مطلب : ادبی، 
برچسب ها : احمد عزیزی،





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic